• اشاره
    این سایت، مجالی است برای انعکاس فعالیت های من در حوزه های ادبیات، موسیقی، اقتصاد، جامعه شناسی و هنر. با نظرات، ایمیلها و انتقادهایتان راهنمای بنده باشید. mohsen@ebham.com
  • بایگانی مطالب پیشین
  • تماس با محسن اصفهانی
  • مطالب پیشنهادی
    • مُ مُ مُ

      من شاعر نیستم من مـُحسنم مدام ابتدای اسمم را تکرار کن آن وقت من شروع می شوم و غنچگی لبهای تو ./
    • دیفرانسیل بدبختی!

      امروز امتحان اقتصاد خرد داشتم. ماههای سخت و بدی رو گذروندم. از خبرهای بد گرفته تا رفتن این و اون و تحقیقات نیمه کاره ی دانشگاهی و راست و ریست کردن کارهای خونه بعد از فو
    • آژیـــر

      . اتومبیل چشمک زنی در سرم آژیر می کـِـشد نمیدانم مجرمم یا بیمار روانی؛ شاید هم چیزی در من می سوزد ./ . ******************** پ.ن: استاد پیمان لهراسبی آذر به من اکیداً توصیه
    • یک روز تخصصی با هنر و اقتصاد

      . هنر : شب گذشته به دعوت یکی از دوستان اهل ذوق و صاحب فکر ، به تالار وحدت ، جهت اجرای « ارکستر سمفونیک تهران » رفتم. اون هم به رهبری « شهرداد روحانی ». ارکستر سمفونیک ت
  • .

    آقای خوشبخت ، امروز در نقش یک کارگر پیمانکار شهرداری بود.

    داشتن خاک باغچه های پارک بزرگ سر کوچه رو عوض می کردن. یک هفته ای بود که مشغول بودن. خاک و چمن فرسوده ی قبلی باید تا نیم متر کنده می شد و برداشته می شد و به جای اون خاک تازه ، کود الک شده و تخم چمن ، ریخته میشد.

    فضای تاسف باری شده بود این پارک. فقط کافی بود مثل من ، مسیرتون هر روز از داخل این پارک باشه! اون وقت در ۲ وعده یعنی یکی صبح و یکی عصر باید سر تا پا خاکی میشدین و تا ۲ ساعت بعدش ، دایم خودتون رو تکون میدادین!!

    ماجرایی که بین من و آقای خوشبخت اتفاق افتاد ، درست روز شنبه و بعد از تعطیلی ِ جمعه بود. از ۵ شنبه تا خود همون صبح جمعه ، یک ضرب بارون اومده بود؛ این یعنی اینکه، تمامی ِ اون تپه های خاک که از ابتدا تا انتهای پارک رو محاصره کرده بودند و در قسمتهای پیاده روی پارک موج می زدند، حالا تبدیل به تپه های گـِلی شدن!! گــِلِ شـُل و همچین ضخیم!!

    .

    خلاصه بنده صبح روز شنبه در گیر و دار بارون و گـِل و شـُل ، قصد عبور از پارک رو داشتم. به محض ورود ، آقای خوشبخت اون سمت کوچه ایستاده بود و انگار سوژه ی نابی برای صبح اول هفته اش پیدا کرده، لباس کار به تن و چکمه به پا، با نیشخندی حاکی از اینکه : « رد شو دهنت سرویس شه تا من بخندم!! » ، منتظر عبور من از مهلکه بود!! و از این انتظار احساس خوشبختی شدیدی می کرد.

    من که متوجه آقای خوشبخت بودم، دور و اطرافم رو نگاه کردم، چپ، راست، بالا ، پایین!! تا چشم کار می کرد گـِل بود و گـِل!! توی دلم گفتم، من که این چیزا حالیم نیس، اول و آخرش هم باید از این وسط رد بشم و آقای خوشبخت هم بهم بخنده، راهی هم جز رد شدن از داخل این پارک ندارم، جای خشک هم وجود نداره که پا بذارم! پس : پای راستم تا مچ رفت توی گـِل ، دنبالش پای چپ، و همینطور چپ ، راست ، چپ ، راست ، تا آخر پارک!!

    جاتون خالی ، آقای خوشبخت و دوستاش که کارمندای پیمانکار شهرداری بودن، دلشون رو گرفته بودن و قاه قاه می خندیدن، اون هم بلند بلند! و احساس خوشبختی مضاعفی داشتن! انگار من اولین نفری نبودم که اون روز خالق صحنه ی خنده دار برای آقایون خوشبخت می شدم و این عزیزان، تفریحشون در سر صبح ، دقیقاً خندیدن به توی گـِل رفتن آدمها بود ، در حالی که کلی هم تیپ زدن!!

    اون لحظه آقای خوشبخت به جای اینکه بیلش رو برداره تا راهی برای عبور بندگان خدا باز کنه تا انقدر سر و وضعشون داغون نشه ، بیشتر فکر این بود که بعد از من قراره نوبت کی بشه تا بهش بخنده! و از این بابت احساس خوشبختی می کرد.من هم بهش لبخندی زدم که خوشحالم که خوشحالی ، ولی بعد از ظهر میام و دوباره می بینمت ، اون وقت شاید بهت بخندم! ( یا شاید من بشم آقای خوشبخت!) آخه دقیقاً می دونستم که بعدش قراره چه بلایی سرش بیاد!!

    .

    عصر ، و هنگام بازگشت ، در میانه های پارک ، آقای خوشبخت رو دیدم و درست همون اتفاقی که فکرش رو می کردم افتاده بود!!

    بارون بند اومده بود و  همه جا خشک شده بود.

    از اون جایی که موزاییکها و سنگفرشهای کف پارک دارای آج و برجستگی بود ، آقای خوشبخت صبح روز شنبه ، مجبور بود ، همه ی گـِلها و خاکهای درون اونها رو دونه به دونه تمیز کنه و کل پارک رو بیل بزنه تا تمیز بشه.

    .

    خوشحال نشدم …. خوشبختی، به آقای خوشبخت بودن نیست. خوشبختی ، عشق می خواد ، نه لحظه های زودگذر. خوشبختی نـِسبیه ولی معناش این نیست که آدم خودش رو خر کنه.

    من خوشحال نشدم … ولی ای کاش میشدم… ./

    ۱۲ خرداد ۱۳۸۹

    .

    آقای خوشبخت، از اینکه دنیا رو فقط از پنجره ی خودش می بینه خیلی خوشحاله! از نظر اون هر کس که مخالفش باشه، آدمی ابله، بی کلاس و اُمـُله.

    آقای خوشبخت اعتقاد داره که دنیا همین چیزی هست که داره می بینه. به خاطر همین دیروز با یکی از دوستانش رفته بود بیرون و بسیار متعجب بود از اینکه چرا دوستش اهل کتاب خوندن نیست؟! نشست و براش از کتابهایی تعریف کرد که تا حالا خونده و از تئوریهایی گفت که بهش معتقده. مثلاً گفت:

    ببین رفیق! این عین بی کلاسیه که تو الان دوست دختر نداری! این نشون دهنده ی اینه که تو اصلاً احساس نداری. احساس، عاطفه و عشق زمانی در انسان بروز میکنه که اون فرد با جنس مخالف ارتباط داشته باشه و اینکه تو با این تیپ و قیافه یه عالمه دختر داره بهت پا میده ولی باهاشون رفیق نمیشی، تماماً نشون دهنده ی اینه که احسای نداری، عاطفه نداری و نمی دونی عشق یعنی چی!! در یک کلوم املی!

    ebham.com

    ebham.com

    آقای خوشبخت انقدر از اینکه تونسته با دیگرون متفاوت باشه احساس خوشبختی مضاعف میکرد. و در دل خودش افسوس به حال کسانی می خورد که اهل کتاب خوندن نیستن و ۲ تا نویسنده نمی شناسن و از همه مهمتر هیچ احساس و عشقی ندارن.

    آقای خوشبخت، خوشبخت ترین آدم روی زمین بود، چون دنیا و زندگی رو در همون کارهایی که خودش می کرد خلاصه می دید و به حق می دونست که باید با جو روزگار جلو رفت؛ بنابراین هر فردی غیر از این می اندیشید از دید ایشون احمقی بیش نبود.

    البته آقای خوشبخت این رو نمی دونست که دیگران هم چیزهایی می دونن که اون نمی دونه و دیگرون هم اهل چیزهایی هستن که اون نیست و شاید از دید اونها هم آقای خوشبخت ، احمق محسوب میشد.

    .

    ۲۷ فروردین ۱۳۸۹

    آقای خوشبخت ، امروز صبح از خواب بیدار شد تا بره سر کار. چشماشو مالید و خودش رو مالید و پتو رو انداخت یه ور و ساعت رو نگاه کرد و از اینکه دید به موقع بلند شده و رسیدنش به سر کار دیر نمیشه، کلی احساس خوشبختی کرد.

    اما صبحانه رو باید بی خیال میشد چون وقت نداشت و اگه فرصتش رو واسه ی خوردن صبحانه میذاشت، جفت پا، ریده میشد توُ احساس خوشبختیش. تند تند لباسهاشو پوشید و رفت دم در.

    ebham.com

    ebham.com

    پا که از در خونه  بیرون گذاشت  با بی حوصلگی هر چه تمام یاد بی خوابی دیشب افتاد و نشستن پای ماهواره و کانال کانال کردن که بالاخره این نصفه شبی باید چیزایی واسه دیدن باشه که روزها نمیشه نشون بـِدن. یادش افتاد که کنترل توی دست، همونجا افتاده خوابیده.

    چشماش از هم وا نمیشد و یاد چند نفری افتاد که برخلاف خودش، صبحها می تونن راحت بگیرن بخوابن؛ پس ناگهان اومد زیر زبونش که: «ا َ ی!  تُف توُ قبر زندگی با این زود بیدار شدنها! » ولی بعد که همینطور داشت به راهش ادامه میداد، یادش افتاد که نه! باید حس خوشبختی و سعادت رو همیشه در خودش زنده نگه داره، پس لبخندی زد و با خودش گفت: « اینهایی که دیر از خواب پا میشن، همه شون یه مشت الاغن! ، آخرش می بینیم کی موفقتره، من یا اونها! زندگی من همیشه زیباست و من از این زود بیدار شدنها خوشحالم؛ تازه، تا یک ساعت دیگه خوابم می پره و شاد و شنگول به این بی خوابی می خندم »

    البته آقای خوشبخت توی دلش نگفت که خودش هم از خداشه که تا دیروقت بخوابه و مجبوره! و نگفت اونهایی که دیرتر بیدار میشن، تا ۴ صبح، کانالهای ماهواره رو به قصد دیدن خانومای نیمه عریان، بالا – پایین نمیکنن، و اینو هم اضافه نکرد که موفقیت به «خودخرکنی» نیست.

    آقای خوشبخت سوار تاکسی بود و کلی با راننده تاکسی از خوشبختیاش تعریف کرد و راننده ی تاکسی که ناشتا سیگار میکشید، وسط حرفای آقای خوشبخت، آروغ زد و بوی سیر ِ شام دیشب رو، قلنبه ریخت توی حلق آقای خوشبخت!

    خوشبخت عزیز هم نگاهی به راننده تاکسی کرد ــ که وسط خوشبختیاش آروغ زده ــ پول کرایه رو داد و پیاده شد. ۲ دقیقه ای کنار خیابان ایستاد و با دست ِ زیر چونه، دور شدن تاکسی رو نگاه کرد و حکیمانه گفت: « به کجا چنین شتابان؟!!»  سری تکان داد و پُفی کرد و سمت در اداره رفت ولی توی دلش به راننده تاکسی گفت: « تف توُ قبر بابات!! »

    پله ها رو که می رفت بالا ، پیش خودش می گفت که چه روز زیبایی رو شروع کرده و چقدر خوشبخته!! آخه خیلی چیزا رو در دنیا می دونه که هیچ کسی نمی دونه. به اتاقش رسید و به همه سلام کرد؛ کسی جوابش رو نداد، چون همه داشتن چرت می زدن!

    « هـــــــــــِــی! افسوس! جماعت خواب! ، اشکالی نداره کسی جواب سلام منو نده، مهم اینه که آخرش معلوم میشه من موفقترم، کارم رو دوست دارم و خوشبختم »

    البته یه چیز دیگه هم زیر لب روُ به همکاراش گفت که از نوشتنش معذورم!

    خلاصه آقای خوشبخت روز زیبای خودش رو طی یک قطعه شعر و آهنگی از اینترنت دانلود کرد ولی هیچ وقت نگفت که از کارش راضی نیست!

    آخه پیش خودش فکر می کرد همین کار رو هم توی این اوضاع بیکاری، از ماتحت خر شانس اورده که گیر اورده، واسه همین شستش رو به همه حواله می کرد و حس خوشبختی زیادی داشت، که اگه بقیه (….)، من بهترم!!!

    راستی آهنگی که دانلود کرده بود رو گوش ندادین:

    خونه ی مادربزرگه هزار تا قصه داره

    خونه ی مادربزرگه شادی و غصه داره …

    دل وقتی مهربونه، شادی میاد می مونه

    خوشبختی از روُ دیوار پر میکشه به خونه ….

    .

    ۱۸ فروردین ۱۳۸۹

    .

    از این به بعد قسمتی به دسته های موجود در سایت اضافه کردم به نام « آقــای خوشـبخـت ».

    در واقع چندی بود که داشتم توی ذهنم یه شخصیت پردازی از فردی می کردم که در همه حال می تونه ــ از دید بنده ــ نمونه ای از بارزه های فرهنگی ِ جامعه باشه.

    چند توضیح مهم:

    ۱) به هیچ وجه و ابداً قصد ارائه ی تعریفی ـ ولو شخصی ـ از خوشبختی ندارم. چرا که خوشبختی برای هر فرد، یک باور شخصی و نسبی ست.

    ۲) خدای نکرده قصد توهین یا مسخره کردن کسی را ندارم، و تنها خصوصیات فردی ساخته شده در ذهن من است.

    ۳) اسم این شخصیت قرار بود،چیز دیگری باشد،مثلاً آقای خوشحال! ولی آقای خوشبخت ماجرایی دیگر است.

    ۴) تمام شخصیت سازی این فرد، از مطالعه ی شخصی بنده در جامعه شکل می گیرد.

    ۵) این شخصیت در واقع بیانگر نوعی تفکر و شکل زندگی برخی از افراد در فرهنگ ماست، که تأیید این نگرش به خوب یا بدش با شما.

    ۶) آقا یا خانوم بودن این فرد، فرقی ندارد!!

    ۷) اینها فقط یک داستان است و داستان نیز زندگی.

    و اینگونه شد که شخصیتی خلق کردم به اسم « آقای خوشبخت » که در آینده ماجراهای ایشون رو با هم خواهیم خواند.

    .

    ۱۷ فروردین ۱۳۸۹